مجله ی اینترنتی ایرانیان،بورس،فرابورس،سیگنال سهام،فانوس،Mohsen Rezaei،تحلیل
مجله اینترنتی ایرانیان

پاسخ جالب آلبرت انیشتین به خواستگارش

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !

اقای " اینشتین " هم نوشت :
ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود !
ولی این یک روی سکه است .
فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

عکس هایی از ترکیب واقعیت و عكس,بسیار دیدنی

رونمایی لوتوس اوورا GTE,لوتوس جی تی ای

اولین سقف تلسکوپی خودرو،خودرو

GT1000 قدرتمندترین شلبی،شلبی،فورد

همراه با پورشه 918 اسپایدار,پورشه اسپایدر

کیا سورنتو،كیا،سورنتو،خودرو 2013

بی ام و،بی ام و 135i کانسپت،بی ام دبلیو

بی‌ام‌و M5 اشنایتــزر برای ژنو،بی ام و

بی ام و ام 3،بی ام و جدید،مارس 2012

عكس نوکیا Lumia 800,نوكیا لومیا 800,Nokia لومیا 800

نوکیا Lumia 800,نوكیا لومیا 800,Nokia لومیا 800

عكس نوکیا C2-05,عكس نوكیا سی 2-05,نوكیا

نوکیا C2-05,نوكیا سی 2-05,نوكیا

عكس نوکیا C5-05,نوكیا سی 5-05,معرفی انوان مدل های نوكیا

نوکیا C5-05,نوكیا سی 5-05,معرفی انوان مدل های نوكیا

نوکیا Asha 303,نوكیا آشا 303,Nokia آشا 303

عكس نوکیا Lumia 710,لومیا 710,Nokia Lumia 710





طبقه بندی: داستانهای پند آموز، 
برچسب ها: داستان های عبرت آموز، داستان زیبا، رمانهای کوچک، رمان، پندهای داستانی، داستان حکمت آموز، داستان کوتاه، سرگرمی، اوقات فراغت، مریلین مونرو، مرلین مونرو، مرلین، آلبرت انیشتین، ازدواج، انیشتین، خواستگار انیشتین،
ارسال توسط م رضایی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 5 شهریور 1391
http://up.vatandownload.com/images/ml0xrsgflg4w7gb9is7.jpg
اف-۱۶ بلاک ۴۰ و ۴۲ موسوم به (شاهین شب) یکی از انواع پیشرفته و ضربتی اف-۱۶ با قابلیت پرواز در شب و روز و تمام شرایط آب و هوایی است که از سال ۱۹۸۸ وارد خدمت شد و بخاطر توانایی انجام عملیات تهاجمی در شب لقب Night falcon را گرفت.

ادامه مطلب
طبقه بندی: علوم نظامی و جنگ افزار،  داستانهای پند آموز، 
برچسب ها: مساحت بال، هواپیما، جنگ افزار،
ارسال توسط م رضایی

جملات روحیه بخش و پند آموز بزرگان

اگر روزی دشمن پیدا کردی, بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی!

اگر روزی تهدیدت کردند, بدان در برابرت ناتوانند!

اگر روزی خیانت دیدی, بدان قیمتت بالاست!

اگر روزی ترکت کردند , بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

پیش از سحر تاریک است اما تاکنون نشده که افتاب طلوع نکند. به سحر اعتماد کنید!

اگر آفتاب را به نظاره بنشینی، سایه را نتوانی دید.

امروز نخستین روز آینده ی توست.

وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود،در دیگری باز می شود،ولی اغلب،ما آن قدر به در بسته نگاه می کنیم،که

در باز شده را نمی بینیم.

آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید


بادکنک ها همیشه با باد مخالف اوج میگیرند.

برای خود زندگی کنیم نه برای نمایش دادن آن به دیگران.

سفری به طول هزار فرسنگ با یک گام آغاز می شود.

بازنده ها در هر جواب مشکلی را می بینند، ولی برنده در هر مشکلی جوابی را می بیند.

به جای موفقیت در چیزی که از آن نفرت دارم، ترجیح می دهم در چیزی شکست بخورم که از آن لذت می برم(هینز

سیندی).

بادبادک تا با باد مخالف روبه رو نگردد ، اوج نخواهد گرفت.

آن‌چه را که در مزرعه ذهن خود کاشته‌اید درو خواهید کرد.

اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد.

آن که امروز را از دست می دهد ! فردا را نخواهد یافت.

هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست

چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی مثل من رفتار کن

و

انسان هر چه بالاتر برود احتمال دیده شدن وصله ی شلوارش بیشتر می شود (( ادیسون ))

هنگامی که درگیر یک رسوایی می شوی ، در می یابی دوستان واقعی ات چه کسانی هستند .(( الیزابت تیلور ))

عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند .(( مارک تواین ))

من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد .(( ویکتور هوگو ))

هرگز به احساساتی که در اولین بر خورد از کسی پیدا می کنید نسنجیده اعتماد نکنید .(( آناتول فرانس ))

تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو ))

مهم نیست چه پیش آمده ، تحمل کن و اندوه خود را زیر لبخندی بپوشان .( دیل کارنگی )

علف هرزه چیست ؟گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است .(( امرسون ))

بردن همه چیز نیست ؛ امّا تلاش برای بردن چرا .(( وئیس لومباردی ))




طبقه بندی: داستانهای پند آموز، 
برچسب ها: جملات روحیه بخش و پند آموز بزرگان، پند ها و حكایات،
ارسال توسط م رضایی

پسرک فقیر

در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.

پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : "چقدر باید به شما بپردازم؟ " دختر پاسخ داد: "چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد"پسرک گفت: "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم"

سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.

سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.

از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید.


آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود.

زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : "بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است" امضاء. دکتر هوارد کلی




طبقه بندی: داستانهای پند آموز، 
برچسب ها: داستان های عبرت آموز، داستان زیبا، رمانهای کوچک، رمان، پندهای داستانی، داستان حکمت آموز، داستان کوتاه، سرگرمی، اوقات فراغت، دکتر هوارد کلی، هاوارد کلی، زن جوان، داستان پسرک فقیر، فقر، محبت،
ارسال توسط م رضایی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 8 آبان 1390

 

برادر

شخصی به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"

پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است".

پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دلاری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزویی می خواهد بكند. او می خواست آرزو كند. كه ای كاش او هم یك همچو برادری داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:
"
ای كاش من هم یك همچو برادری بودم."

پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با یك انگیزه آنی گفت: "دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟"

"اوه بله، دوست دارم."

تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی كه از خوشحالی برق می زد، گفت: "آقا، می شه خواهش كنم كه بری به طرف خونه ما؟"

پل لبخند زد. او خوب فهمید كه پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد كه توی چه ماشین بزرگ و شیكی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بی زحمت اونجایی كه دو تا پله داره، نگهدارید."

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت كه پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر كوچك فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل كرده بود.

سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره كرد :" اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه كه طبقه بالا برات تعریف كردم. برادرش عیدی بهش داده و او دلاری بابت آن پرداخت نكرده. یه روزی من هم یه همچو ماشینی به تو هدیه خواهم داد ... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری كه همیشه برات شرح می دم، ببینی."

پل در حالی كه اشكهای گوشه چشمش را پاك می كرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

 




طبقه بندی: داستانهای پند آموز، 
برچسب ها: داستان های عبرت آموز، داستان زیبا، رمانهای کوچک، رمان، پندهای داستانی، داستان حکمت آموز، داستان کوتاه، سرگرمی، اوقات فراغت، تفکر صحیح،
ارسال توسط م رضایی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 8 آبان 1390

 

این یک ماجرای واقعی است:
سالها پیش در کشور آلمان زن و شوهری زندگی می کردند. آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نشدند. یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند، ببر کوچکی در جنگل نظر آنها را به خود جلب کرد.
مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد. به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت. پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد. اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید. خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید، و دست همسرش را گرفت و گفت : عجله کن! ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شده و از اینجا برویم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک، عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو، با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند.

سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود. در گذر ایام، مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق، دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید. زن، با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت؛ که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود؛ ناچار بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.

تصمیم گرفت: ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه، ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود، بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید. دوری از ببر، برایش بسیار دشوار بود. روزهای آخر قبل از مسافرت، مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری، با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید، وقتی که زن، بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند، در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم! عشق من! من بر گشتم، این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود، چقدر دوریت سخت بود، اما حالا من برگشتم، و در حین ابراز این جملات مهر آمیز به سرعت در قفس را گشود، آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.

ناگهان، صدای فریادهای نگهبان قفس، فضا را پر کرد: نه، بیا بیرون! بیا بیرون! این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی، بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد! این یک ببر وحشی گرسنه است! اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی، میان آغوش پر محبت زن، مثل یک بچه گربه، رام و آرام بود.

اگرچه، ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود، نمی فهمید. اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نمی شود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.


برای هدیه کردن محبت، فقط وجود یک دل ساده و صمیمی کافی است، تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر، عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند. محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.

عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوت درخشان و ستودنی اش، چشم گیر است. محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.

بیایید بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش، کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر، شیرین و ارزشمند گردد. در کورترین گره ها، تاریک ترین نقطه ها، مسدود ترین راه ها، عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست. مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست. ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان که سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.

پس: معجزه ی عشق را امتحان کن!


طبقه بندی: داستانهای پند آموز، 
برچسب ها: داستان های عبرت آموز، داستان زیبا، رمانهای کوچک، رمان، پندهای داستانی، داستان حکمت آموز، داستان کوتاه، سرگرمی، اوقات فراغت، ببر گرسنه، معجزه عشق،
ارسال توسط م رضایی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 8 آبان 1390

آرزوی کافی

هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند و ............
مادر گفت: " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم."
دختر جواب داد: " مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است.
محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم ."
آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت.
مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد.
آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند.
من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی
خودش با این سؤال اینکار را کرد:
" تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ "
جواب دادم:
" بله کردم.
منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ "
او جواب داد:
" من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه.
من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . "
" وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید
شنیدم که گفتید :: " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت:...
. " این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.
" او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد
و گفت: " وقتی که ما گفتیم " آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. " ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی
ه البته می‌ماند داشته باشیم. "
سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :............
***" آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است .
****آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .
*******آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .
******آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .
******آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .
آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .******
آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی ............ ..
بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت .
می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول
ی‌کشد تا او را فراموش کنید .
اگر دوست دارید این را برای کسی که هرگز فراموش نمی‌کنید بفرستید
اگر آنرا نفرستید یعنی که آنقدر سرتان شلوغ است که دوستان خود را فراموش کرده اید .
از زندگی لذت ببرید !
تقدیم به تو...دوست عزیزم
آرزوی کافی برایت میکنم




طبقه بندی: داستانهای پند آموز، 
برچسب ها: داستان های عبرت آموز، داستان زیبا، رمانهای کوچک، رمان، پندهای داستانی، داستان حکمت آموز، داستان کوتاه، سرگرمی، اوقات فراغت،
ارسال توسط م رضایی
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات